تبليغاتX
دزفول آلیانس

دزفول آلیانس
 

 

این پیکر نیمه جان را بردار و به سرزمینی دوردست ببر که تا ابد بیاساید. به سرزمینی که کشاورزانش تا به رسیدن میوه ها ایمان نیاورده اند، آنها را نچینند. آنچنان که می دانی سرزمین هرچه دورتر، از عجایبش گفتن، آسانتر . در طول راه با او سخن مگوی که  اندیشه نامکتوب، درون را تهی می سازد و برون را فرسوده. از نیک و بد آنچه بر او گذشته، یاد مکن، که  نیکی و بدی، اوهام آدمیانند، در قالب قوانین اخلاق. از آنچه که بدان ایمان دارد، مپرس، که تنها یک جواب خواهی شنید:

اینک آماده انجام فرامین هستم.

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 2:33 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

"چند روز پیش تموم شد. بگرد شاید بتونی پیدا کنی. ولی بعید میدونم. مگه کسی از قبل داشته باشه."

این جملات را البته با شیوه های بیانی متفاوت طی چند روز گذشته، چندین بار از زبان داروخانه چی ها شنیده ام. البته بعضی ها که دل و دماغ جواب دادن ندارند به گفتن جمله کوتاه "نداریم" اکتفا می کنند اما برخی دیگر پس از کلی توضیح در مورد دلایل کمیاب بودن بعضی داروها، نکته ای را نیز بصورت در گوشی متذکر می شوند:"برو ناصر خسرو. حتمن گیر میاری."

 بعضی دیگر سعی می کنند از شرایط دفاع کنند: "این شرایط موقتیه. حل میشه. ضمنن اینهمه داروهای مختلف داریم. از این به بعد کلی از داروها رو هم توی مملکت خودمون تولید می کنیم. جای نگرانی نیست." در مقابل این یکی نمی توانم سکوتم را نشکنم:" من که قرص سرما خوردگی دکتر عبیدی نخواستم! ملت که فقط سرما نمی خورن! پدر من الان به این دارو احتیاج داره. نفس کشیدن تو این شهر واقعا براش سخته" زیر لب ادامه می دهم :"هر چند واسه خودم و خیلی های دیگه هم سخت شده!"

از آن سو تلاشم برای متقاعد کردن پدر برای یک سفر کوتاه راه به جایی نمی برد: "دخترم... من همینجا راحتترم. اگه اهل سفر بودم سالها پیش .." نفس کم می آورد و حرفش نیمه تمام می ماند.

[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

من یک معذرت خواهی به تو بدهکارم. راستش در عالم بچگی، یکی دو بار ادایت را درآوردم. اما باور کن بعدها وقتی دانستم در پس طنین حزن آلود صدایت، چه سینه سوخته و چه ذهن خلاقی قرار گرفته، سر تا پایم شرم و پشیمانی شد. وقتی دانستم از کجا به کجا رسیده ای، به مصداق تولدی دوباره، برایم الگو شدی. چقدر شیفته آن تحولت شدم... کراوات و شلوار جین و موی بلند و سیگار کجا و دفاع مقدس و جهاد سازندگی و شهادت کجا؟

همگام شدم با حلزونهای خانه بدوش ات، با مبانی تمدن غربت فردایی دیگر را تجربه کردم و آیینه جادویت، مرا با خود برد به سرزمین نور... همه اینها را همچنان و همیشه در کنار آثار پوپر و نیچه و برگسون در بهترین جای کتابخانه ام نگه خواهم داشت. مطمئن باش! حتی اگر بخاطر چند گرم کیک زرد، روز شهادتت را -روز هنر انقلاب اسلامی را- تغییر دهند، حتی اگر منتقد نظریاتت باشم. چرا که می دانم منتقد ذهنی قوام یافته و اندیشه ای نظام مند هستم نه منتقد ذهنیات آشفته و نظریات دوریالی و هرهری امروزی.

سعی کردم تصور کنم اگر می ماندی الان کجای کار بودی؟ رفیقت بهروز کمی کمکم کرد اما شخصا فکر می کنم اگر می ماندی بخاطر داشتن چنین دختری بر خود می بالیدی!

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 2:42 بعد از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

 

 "پس خداوند نماز را موجب تنزیه و پاکی شما از (آلودگی) تکبر، دادگری و عدل را موجب انسجام و تقویت دلها، اطاعت و پیروی از ما را باعث نظم و آسایش ملت، رهبری و پیشوایی ما را موجب امان از جدایی و تفرقه، صبر و پایداری را کمکی بر استحقاق و شایستگی پاداش، امر به معروف را به مصلحت عامه مردم، نیکی به پدر و مادر را سپری از خشم پروردگار، پرهیز از کم فروشی را موجب عدم زیان و ورشکستگی، نهی از آشامیدن شراب را به خاطر پاک بودن از پلیدی، پرهیز از دزدی را موجب حفظ عفت و پاکدامنی قرار داد."

 

خواستم از فاطمه (س) بگویم، از دشواریهای زندگانی کوتاهش، از بغضهای فرو خورده اش، از تنهایی هایش و ... اما بهتر دیدم بخشی از خطبه فدکیه اش را نقل به مضمون کنم، شاید مفیدتر باشد.

 
[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 11:29 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

با سپاس از همراهان دزفول آلیانس، اثر به یاد ماندنی بیژن ترقی را بعنوان بهاریه تقدیم می کنم. امیدوارم سالی توام با دل خوش و حال خوب پیش رو داشته باشید.

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ی میران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان

تا نسیم از سوی گل با من بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی

چون سرشکم در کنار بنشین ، نشان سوز نهان

بازا ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم

چون لاله ی تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آئینه ام عشقت غم دیرینه ام

بازا چو گل در این بهار ، سر را بنه بر سینه ام

[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 6:35 بعد از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

"نظر به مجموع بررسي‌هاي معموله و مداقه در اسناد و مدارك مربوطه و امعان نظر در مراحل ايجاد تشكل موسوم به «خانه سينما» بدينوسيله اعلام مي‌دارد با توجه به عدم طي تشريفات قانوني مربوط به تاسيس موسسات فرهنگي و هنري و نيز اقدامات غير قانوني بعدي، اين تشكل و استمرار فعاليت‌هاي آن فاقد وجاهت قانوني است و مراتب جهت انحلال خانه سينما اعلام مي‌گردد."

این بخشی از دستور انحلال خانه سینما از سوی وزارت ارشاد است. در حال ترجمه این متن به زبان سلیس فارسی هستم که صدایی توجهم را جلب می کند: "خانم! شما!" به سمت صدا که بر می گردم خانمی چادری را می بینم که در کنار یک مامور نیروی انتظامی ایستاده است. آنسوتر هم ماشینشان پارک شده است. با اعتماد به نفس جلو می روم: " با من کاری داشتید؟" با لبخندی ساختگی می گوید: "بله! یه لحظه تشریف بیارید." و ادامه می دهد:" در مورد لباسیه که پوشیدید. ظاهر زننده ای داره. مانتوتون هم کوتاهه." و شروع می کند به ارائه مستندات شرعی- حکومتی در مورد لزوم حفظ حجاب. تازه متوجه می شوم قضیه از چه قرار است. در حالت عادی آدمی نیستم که آغار کننده جرو بحث باشد، چه برسد به زمانیکه درگیری ذهنی هم داشته باشم. در تمام مدتی که مشغول حرف زدن است به حال پدر فکر می کنم و اینکه آیا رها کردن او و سرزمینش در این وضعیت کار درستی است؟

 "متوجه شدی؟" گویا این سوال را چند بار تکرار کرده، چون تن صدایش بالا رفته. با زدن یک لبخند و کمی زبان ریختن و دست آخر پوشیدن پالتو – که تا آن لحظه روی دست گرفته بودم- قضیه ختم به خیر می شود. چند قدمی بیشتر دور نشده ام که صدای مشاجره همان خانم  با یک بد حجاب! دیگر توجه همه را به خود جلب می کند...

روزهایی که  "علی آقا" سرایدار ساختمان حامل خبر مهمی است، در آستانه در ورودی ساختمان حاضر می شود و به من خوش آمد می گوید. به محض اینکه او را می بینم، می پرسم :"باز چی شده مشتِ علی؟" با ناراحتی می گوید:"نتونستم جلوشونو بگیرم. رفتن پشت بوم ال ان بی ها رو برداشتن و...." اجازه نمی دهم حرفش تمام شود: "خیلی خب، خیلی خب نمی خواد ادامه بدی!"

... وارد اتاقم که می شوم، برای پیگیری آخرین خبرهای قیمت ارز سراغ لپ تاپ می روم. وقتی چشمم به قیمت دلار، یورو و طلا می افتد زیر لب می گویم : "خدا به خیر کنه!"

"پدر!"چه زود فراموشش کرده ام! با عجله به اتاقش می روم. آرام روی تختش دراز کشیده و تسبیح می گذراند. دستش را می بوسم و می گویم: پدر! باهام حرف بزن! صدات بهم آرامش میده!" دستی به سرم می کشد. می خواهد چیزی بگوید اما سرفه امانش نمی دهد. اشک در چشمان هر دویمان حلقه می زند...

... یکی از بخشهای خبری تلویزیون، مشغول پرده برداری از روابط جریان انحرافی و فتنه گران برای ورود به انتخابات مجلس است...


پی نوشت(۱): لطفا یک نفر به من بگوید چرا سایت لغتنامه دهخدا فیلتر است؟!!

پی نوشت(۲): یک نفر دیگر همین سوال را در مورد سایت مثقال پاسخ دهد. لطفا!

[ سه شنبه 13 دی1390 ] [ 4:13 بعد از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

2011 از هر لحاظ سال شلوغی بود. جدای وقایع طبیعی مانند سونامی و زلزله (ماه مارس در ژاپن)، کولاک (ماه فوریه در شیکاگو) یا فعالیت بی سابقه آتشفشان (ماه ژوئن در شیلی)  که رخدادشان کم و بیش باید قابل انتظار باشد، سال گذشته به لحاظ اجتماعی-سیاسی-اقتصادی در زمره یکی از سالهای پر تنش و غير قابل پيش بيني به شمار می آید. دامنه انفجار اطلاعاتی-رسانه ای ناشی از افشاگریهای سایت اینترنتی ویکی لیکس  از یک سو و الگوبرداری در نوع اطلاع رسانی سازماندهی نشده (بخوانید خودجوش) از سوی دیگر بحدی بود که مردم کشورهای تونس، یمن، مصر، بحرین، سوریه و حتی عربستان،کویت و روسیه با چاشنی مشکلات اقتصادی، در مختصات سیاسی-اجتماعی منطقه تغییراتی ایجاد کنند.

 آنسوتر در اروپا، دامنه مشکلات اقتصادی که از یونان آغاز شده بود به اسپانیا، فرانسه و انگلستان هم رسید و تقریبا تمام اتحادیه اروپا را تحت تاثیر قرار داد. در ایالات متحده نیز جنبش موسوم به اشغال وال استریت موفق شد نابرابری اقتصادی موجود را به گوش جهانیان برساند. در ایران، اصرار بر دستیابی به توانمندیهای هسته ای، موجبات تشدید تحریمهای جامعه جهانی علیه ایران را فراهم آورد. این موضوع در کنار تبعات آزاد سازی قیمت انرژی، سال سختی را به لحاظ اقتصادی برای مردم ایران رقم زد. 

 به اعتقاد من، ورای مسایل اقتصادی، مهمترین چالش فراروی دولتهای دنیا، ارتقا سطح آگاهی های مردم است. بطوریکه شاید برگزاری انتخابات به شیوه های سنتی گذشته نتواند پاسخگوی مطالبات مردم از دولتها-بعنوان سیاستگزاران کلان در مسایل اقتصادی- باشد و باعث بروز اعتراضات گسترده شود. گرچه این اعتراضات در اروپا و امریکا از جنس اصلاح قوانین است اما در کشورهای منطقه از جنس براندازی و تغییر افراد. نکته ای که باعث شده نتوان نقطه پایانی برای جنبشهای اعتراضی منطقه مانند مصر متصور شد.

به اميد سالی سرشار از صلح، امنیت و رفاه برای همه مردم جهان!


پی نوشت:  زلزله 7 ریشتری صبح امروز توکیو، امضای طرح تحریم بانک مرکزی توسط رئیس جمهور ایالات متحده و پرواز قیمت دلار و یورو حکایت از آن دارد که 2012 سالی به مراتب خبر سازتر خواهد بود.

[ یکشنبه 11 دی1390 ] [ 12:40 بعد از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

دی ماه، سرآغاز فصل سرد، یادآور تولد یکی از شاعران معاصر ایران است: فروغ فرخزاد

روح نا آرام، ساختار شکنی و نوگرایی این شاعر، از مهمترین ویژگیهای او به شمار می رود. او همچنین دستی هم در فیلم و تئاتر دارد. "خانه سیاه است" فیلمی است در مورد جذامیان آسایشگاهی در تبریز که توسط او ساخته شده است. بازی فروغ در نقش نویسنده در نمایشنامه "شش شخصیت" ستودنی است. سالها پیش و در دقایقی که با "پوران" خواهر بزرگتر فروغ همکلام شدم، متوجه شدم در کنار توصیفاتی که برای فروغ بکار می رود، "رک گویی،صداقت بی تکلف و جذابیت شخصیت" بخش دیگری از صفات او بوده است.

نقل قولهایی از او وجود دارد که به نوعی بازگو کننده آرزوهای اوست: "آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است" "من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است."

فروغ در ظهر ۸ دی‌ماه سال ۱۳۱۳ در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد و در ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

از او چنددفتر شعر به نامهای اسیر، دیوار، عصیان، تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، بر جای مانده است.

همذات پنداری عجیبی با شعر "بعد از تو" از دفتر ایمان بیاوریم... دارم:

ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمیگفت هیچ چیز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر میخاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم
بعد از تو که جای بازیمان میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم
زنده باد
مرده باد
و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
و مرگ آن درخت تناور بود
که زنده های این سوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
صدای باد می آید
صدای باد می آید ای هفت سالگی
بر خاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند
چه قدر باید پرداخت
چه قدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
ما هر چه را که باید
از دست داده باشیم از دست داده ایم
مابی چراغ به راه افتادیم
و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
چه قدر باید پرداخت ؟ ...


پی نوشت:

با خبر شدم جمعی از هنر دوستان و دانشجویان که به مناسبت گرامی داشت زادروز فروغ به گورستان ظهیرالدوله مراجعه نموده بودند، با در بسته و ممانعت نیروهای انتظامی مواجه شدند.

[ شنبه 10 دی1390 ] [ 8:56 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

"خدایا نجاتمون بده!" هنوز این جمله بیمار تخت شماره 19 تمام نشده که  "آمین" بلند حضار، توجه او را -با وجود کم شنوایی-  به خود جلب می کند و  باعث می شود نگاهی متعجبانه به اطرافیان بیاندازد. اما چند لحظه بعد ناله های بی پایانش را از سر می گیرد.

بجز پدر، که اکنون با ماسک اکسیژن راحتتر نفس می کشد و بیمار کم شنوا و ناشکیبای تخت شماره 19، بیمار دیگری هم در اتاق 7 حضور دارد: پیرمردی حدودن 75 ساله که قرعه تیمارداری اش به عهده دخترش افتاده.

من و دخترک رقابتی غیر علنی! را در رسیدگی به امور پدرانمان شروع کرده ایم. برای من و او یک چیز مهم است: بهبودی پدر. دخترک یک لحظه آرام و قرار ندارد، با انرژی تمام نشدنی همه کارهای پدر را انجام می دهد و من مبهوت اینهمه مهر و محبت، سعی می کنم کارهایی مشابهی را برای پدرم انجام دهم. 

از پدر می خواهم برایم از دزفول قدیم بگوید و او به سختی اما با ذوق و شوق فراوان هر آنچه به ذهنش می رسد – گاهی تکراری-  برایم باز گو می کند: از حال و هوای خیابانهای دو و سه گرفته تا شیرجه هایش در اعماق دز. با پدر سفری رویایی را آغاز می کنم. به گوشه و کنار دزفول سر می کشم و دست آخر خود را در خانه پدری می یابم.

عقربه های ساعت حکایت از آن دارد که شب یلدا به نیمه رسیده. دیالوگم با پدر چنان داغ شده  که متوجه اوج گرفتن صدایم نشده ام و تذکر دخترک که پدرش تازه به خواب رفته، مرا بخود می آورد. نگاهی به اطراف می اندازم. بجز پدر دخترک، آه و ناله بیمار تخت شماره 19 هم پایان یافته و به خواب عمیقی فرو رفته است...

صبح با صدای زنگ سلفون بیدار می شوم. در یک لحظه اشعه های طلایی خورشید مرا مجبور می کند چشمهایم را دوباره ببندم. آنسوی خط  گویاخبرهای خوبی انتظارم را می کشد: "بهار خانم! با همه مشکلاتی که بوجود اومد، همون مقدار یورویی که خواسته بودید آماده شد. در مورد ویزا هم نگرانی نباشید. حله!"

با اینکه کریسمس امسال را از دست داده ام، خوشحالم که چیزهایی مهمتری بدست آورده ام، آنچنان که کم کم به "خوب" بودن خبرهای آنسوی خط شک می کنم.


پی نوشت: متاسفانه بر خلاف بلاد کفر، در اینجا پرستاران و بهیاران هیچ کمکی به بیماران نمی کنند و با این استدلال که "بیمار همراه دارد" از انجام ابتدایی ترین مسئولیتهای خود طفره می روند. اگر این موضوع را در کنار اخذ مبلغی از همراه بیمار جهت صدور اجازه حضور در بیمارستان قرار دهیم، موضوع آزاردهنده تر هم می شود.

[ سه شنبه 6 دی1390 ] [ 12:19 بعد از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

 

گروه موسیقی خیابانی، کمی پایینتر از میرداماد، درست روبروی یک آنتیک فروشی ، مثل همیشه با شور و حرارتی خاص، قطعه ای شاد را اجرا می کنند. سرمای غافلگیر کننده پاییز امسال تهران را فراموش می کنم و چند دقیقه ای مجذوب حرکات هماهنگ آنها می شوم. نمونه این نوع موسیقی را پیشتر آنسوی مرزها دیده ام. جسارتشان ستودنی است. از میان رهگذرانی که در پایان یک روز کاری سعی دارند با عجله خود را به منزل برسانند، فقط تعداد انگشت شماری دست به جیب می شوند و مبالغی اندک را تقدیم گروه می کنند.

 چشمم به دستان یکی از نوازندگان می افتد که از شدت سرما سرخ شده. ناخودآگاه دستم را در جیب پالتو ام فرو می کنم. به نظرم می رسد مرد هنرمند برای آنکه سرمای هوا را حس نکند، ریتم موزیک را تندتر می کند. همچنان مشغول ورانداز نوازندگان هستم که صدای کودکانه ای مرا به خود می آورد: "خانم! کفشاتونو واکس بزنم؟" و صدای دیگری: "خانم! یه فال ازم می خرید؟ آدامس هم دارم."  و چند درخواست دیگر. خود را در محاصره چند کودک ژنده پوش می یابم که هر کدام سعی می کنند برایم کاری انجام دهند شاید پولی نصیبشان شود. برای لحظاتی گیج و منگ نگاهشان می کنم. یکی از آنها دخترکی است حدود 7 ساله. بنظر سرما خورده می آید. سعی می کنم با او کمی گفتگو کنم. اما گویا فقط بلد است التماس کند. به هر کدام مقداری پول می دهم و راه منزل را در پیش می گیرم.

حدود یک ساعت بعد، وارد کوچه منتهی به منزل می شوم. هوا تقریبا تاریک شده. سیاهی بر کوچه ما حکمفرماست. بارها از اداره برق خواسته ام برای روشنایی کوچه ما کاری انجام دهد. وارد خانه می شوم. آنجا هم هر چه هست سکوت و تاریکی است. ترس و نگرانی دو واژه ایست که می تواند احساسم را بیان کند. چراغها را روشن می کنم و سریع شماره مادر را می گیرم: "حال پدر بد شده. به سختی نفس می کشه. بردیمش بیمارستان. دکترا میگن بخاطر آلودگی هواست!"

با خودم می گویم، نفس کشیدن در این هوا نه تنها برای پدر که مشکل تنفسی مزمن دارد که برای من نیز سخت است. تصمیم می گیرم یلدای امسال را  بر بالین پدر و در بیمارستان بگذرانم.

به امید صبحی روشن!

[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 9:1 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

 بر خلاف بسیاری که آغاز دوره موسوم به اصلاحات را مقارن با شروع اولین دوره ریاست جمهوری سید محمد خاتمی در سال 1376می دانند، معتقدم صدای اولین گامها برای ورود به دوره مذکور، با انتشار روزنامه شهرداری تهران یا همان "همشهری" در 24 آذر سال 1371 به گوش مردم رسید. صرف دعوت از روزنامه نگاران قدیمی خانه نشین یا استفاده از تجربیات ژورنالیستهای مقیم خارج از کشور را نمی توان دلیلی برای این امر دانست. تاکید غلامحسین کرباسچی شهردار و مدیر مسئول وقت روزنامه همشهری بر عدم سیاسی نویسی در این روزنامه، موید خاستگاه اجتماعی حرکت بود. در نتیجه تولد این روزنامه، انحصار رسانه ای دو روزنامه مطرح و قدیمی وقت به چالشی بزرگ کشیده شد. اما چیزی که به زعم من باعث شد انتشار این روزنامه ضمن اقبال خوانندگان، آغاز عصر نوین اطلاع رسانی را رقم زند، نکته ای است که در نگاه اول ساده و پیش پا افتاده بنظر می آید: ظاهر رنگی روزنامه.

 وجه تمایز روزنامه همشهری با رقبای قدیمی و سنتی خود، ظاهر رنگی که باعث می شد خوانندگان جذب این ظاهر فریبنده شده و احساس کنند، اطلاع رسانی صرفا به شکل سیاه و سفید مرسوم، محدود نمی شود و در پس سالهای سیاست زده و خاکستری دهه شصت –ناشی از جنگ هشت ساله- می توان روزنامه ای داشت که اخبار سیاسی را در درجه دوم اهمیت قرار دهد. رفع نیازهای روزمره شهروندان تهرانی با استفاده از صفحات دسته بندی شده آگهی، از دیگر دلایل نفوذ این روزنامه در میان مردم بود. این موضوعات به شکلی دیگر سالها بعد و با فراگیر شدن ماهواره بعنوان رقیبی جدی برای تلویزیون ایران رخ داد و رسانه ملی را وادار به ارتقاء سیستمهای تصویری، تعداد کانالها، کیفیت برنامه ها و نوع خبر رسانی نمود.

فارغ از وضعیت فعلی این روزنامه تغییر نگرش مردم در همان ایام نسبت به مقوله اطلاع رسانی سرآغاز عصری بود که در سالهای بعد به وقوع برخی افشاگریها، از بین رفتن تقدس های غیر واقعی، باز شدن دریچه نقد بی باکانه، آشنایی با حقوق انسانی انجامید و در اواسط دهه هشتاد با تغییر روشهای اطلاع رسانی بصورت وبلاگ نویسی، و استفاده از شبکه های اجتماعی مانند فیس بوک ادامه یافت. هر چند به سان هر مقوله ای، این موضوعات نیز باید مورد آسیب شناسی قرار گیرند.

بشدت معتقدم این حکایت همچنان ادامه خواهد یافت...


پی نوشت: سالها پیش نشریه ای در سرزمین پدری منتشر می شد به نام "دزفول فردا" کسی هست که بتواند اطلاعاتم را در مورد آخرین وضعیت این نشریه بروز کند؟

 

[ دوشنبه 28 آذر1390 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

 

چند روز پیش، یعنی 30 نوامبر مصادف بود با یکصد و هفتاد و هفتمین سالگرد تولد ساموئل لانگهورن کلمنس یا همان "مارک تواین" نویسنده ای بزرگ متولد دهکده ای کوچک به نام هانیبال در کرانه رود می سی سی پی در ایالت فلوریدا.

دلیل علاقه ام به این نویسنده سبک خاصی است که از نویسندگی ارائه می دهد: "انتخاب قالبی نزدیک به سفرنامه با رگه های از طنز فاخر." البته استفاده از چنین قالبی بی دلیل هم نیست. او بخش بزرگی از زندگی خود را در سفر سپری می کند: بخشهای مختلف امریکا، انگلستان و ایتالیا. "ساده دلان در سفر" شاخص ترین اثر مارک تواین در این سبک می باشد که در آن، تمدن باستانی مدیترانه را به گونه ای طنزآمیز توصیف می کند.

 از جمله مهمترین آثارش می توان به " شاهزاده و گدا، تام سایر و هاکلبری فین" اشاره کرد. اوج هنر او در هاکلبری فین رخ می نماید. آنجا که با روایتی ظریف و دقیق، صرفن با انتخاب و تنظیم جملات و بدون ذکر مشخصات ظاهری، خواننده را در جریان جزییاتی همچون رنگ پوست قهرمانان قرار می دهد. علاوه بر این "مارک تواین" جملات قصار فوق العاده ای هم دارد. او در جریان بررسی میزان تاثیرگذاری "سر والتر اسکات"  رمانتیسم او را "ضرری بی پایان" به ادبیات جهان تعبیر می کند. از میان جملات فراوان مارک تواین اشاره به دو جمله وی، خالی از لطف نیست:

"اعداد دروغ نمی گویند ولی دروغگوها از اعداد استفاده می کنند."  

"بهتر است دهانت را ببندي و احمق بنظر برسي، تا اينكه بازش كني و همه بفهمند كه به راستي احمقي!"

 

[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 12:56 بعد از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

 

لویس عزيز!

از آخرين باري که زير آن باران سيل آسا، فاصله میان گراند پالاس تا کلیسای سنت نیکولاس را قدم زنان پیمودیم و دست آخر به همان پاتوق همیشگی - بار la Bécasse-  بازگشتیم،  زمان زيادي مي گذرد، اجازه بده همان اعتراف صميمانه ات برايم کافي باشد:  "کمي لامبیک مي خواهم تا گفتنش برايم آسانتر شود! " هرچند سرانجام موفق نشدي و پس از سکوتی طولانی، از نوازنده بار خواستی قطعه مورد علاقه ات، رویای عشق اثر فرانس لیست را بنوازد و بدنبال آن در میان نتهای مسحور کننده ویولن، غوطه ور شدی که : " شايد بعدا"  و من در تمام اين مدت، با کنجکاوی، به دستان لرزانت خيره شده بودم و  به چشمانت که آرام و قرار نداشت.

می دانستم برای این بی قراری- مثل همیشه- دلیل قانع کننده ای داری: بازگشت به سرزمین پدری

در اين مدت، چندين بار سعي کردم شماره تلفنت را بگيرم، ‌اما همينکه به رقم آخر مي رسم، پشيمان مي شوم و گوشي را سرجايش مي گذارم. از تو چه پنهان يکبار هم که توانستم رقم آخر را بگيرم، خانمی که اتفاقا او هم به زبان خودت، اما کمي مودبانه تر، صحبت مي کرد، با صراحت تکان دهنده اي گفت که در دسترس نيستي! صداقت اين جمله کوتاه مرا برآن داشت که از این پس، به واقعيتهاي انکار ناپذيري که گهگاه ، ميان روزمرگي ها گم مي شوند، بيشتر توجه کنم: براستي تو هيچگاه در دسترس نبوده اي!

 

[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 10:55 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

پدر، با همان سیگار همیشگی بر گوشه لب، به من نگاه می کند: دلسوز، فداکار، نگران

مادر، با همان بساط چای همیشگی، مرا به یک فنجان عشق دعوت می کند: ساده، مهربان، نگران

من اما

 مغرور، بی تفاوت ،بی صدا، در سودای همیشگی خویش: رفتن، غوطه ورم.

[ سه شنبه 22 آذر1390 ] [ 8:11 بعد از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

با اینکه امسال ماه محرم فاصله ام تا دزفول حدود 7 ساعت کمتر شده بود بازهم شانس حضور در دزفول را نیافتم. سودای دیدن خانه پدری- پکیج نوستالژی من-  که بارها در خواب و بیداری به گوشه گوشه آن سر می کشم، چیزی نیست که بتوانم براحتی از آن بگذرم.. چه خوب می شد اگر این بازگشت با مراسم سنتی عزاداری ماه محرم همزمان می شد و می توانستم بار دیگر این مراسم را ببینم. مطمئنم می توانستم اثبات یکی از محبوب ترین تئوریهای هنری زندگی ام  را – که اشاره دارد به هم ریشه بودن سنت و پست مدرنیسم- به عینیت برسانم.

اصرار برای متقاعد ساختن مادر، وقتی چیزی را نخواهد، درست مانند آب در هاون کوفتن است. از جمله هنرهای مادران سرزمین پدری اینست که می توانند بدون گفتن دلیل اصلی مخالفت، ساعتها حاشیه بروند: "می خوای بری چیکار؟ می دونم عاشق دیدن اون خونه قدیمی هستی. ولی فراموش نکن اونجا تقریبا متروکه شده. باید بری هتل. اگه خان دایی بشنوه رفتی هتل، خیلی بد میشه. باید بهش سر بزنی. تو هم که میگی نمی خوای هیشکیو ببینی. تازه چن وقت پیش نوه عمه ات سراغتو می گرفت. گفتم دیگه نمیاد. حالا اگه توی خیابون ببینتت چه فکری در مورد من میکنه. نمیگه بهار بی خبر اینجا چیکار میکنه. تازه ممکنه واست  حرف در بیارن. اصلا من نمی دونم هر کار میخوای بکن..."  

با کشف نوعی دلسوزی مادرانه در فرکانسهای صدایش، علیرغم میل باطنی قبول می کنم محرم امسال را "توی همین چهار راه قنات" سر کنم. اما ندایی در وجودم خبر از اتفاقی تلخ می دهد. چیزی شبیه حراج خانه پدری در سالهای نبودن من. تصمیم می گیرم چونان همیشه با "خاطرات" خانه پدری خوش باشم.

[ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 4:30 بعد از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

 در همه کشورها برخی از شهروندان بدون اجازه وسایل برخی دیگر را به امانت می برند. تفاوتش با  شهروندان سرزمین پدری در این اینست که در بیشتر بلاد علیرغم عدم اصرار بر آموزه های دینی، قانون تا آخرین لحظه حامی شماست. حتی اگر گناهکار باشید، شخصیت انسانی شما مورد احترام است.

...چندی پیش گوشی موبایلم توسط یکی از هموطنان بی اجازه امانت گرفته می شود. برای پیگیری موضوع سری به کلانتری می زنم که اتفاقا در یکی از مناطق بالای شهر قرار دارد. جدای اینکه کار 10 دقیقه ای من حدود 4 ساعت بطول می انجامد، برخوردها بقدری غیر قابل تحمل است که چند بار تصمیم می گیرم بی خیال گوشی شوم. اما هر بار به خودم می گویم اینجا سرزمین پدری است، جاییکه سالها آرزویش را داشتی! پس بمان. حتی  وقتی مطلع می شوم تعداد یکی از فرمهای مورد نیاز کلانتری کم است، چند نسخه کپی تهیه می کنم و با احترام تقدیمشان می کنم.

دست آخر وقتی که سه نامه تحویلم می شود، متوجه می شوم تازه این آغاز یک راه طولانیست: "این سه نامه رو میبری همراه اول، ایرانسل و تالیا. اونا خودشون گوشیتو رد یابی می کنن و به ما میگن."

هاج و واج نگاهی به نامه ها می اندازم و بی اختیار می پرسم: "خودم ببرم؟"

بلافاصله جواب می شنوم: "په نه په... میخوای کلانتری رو تعطیل کنیم بیفتیم دنبال کارای جنابعالی!"

آنسوتر مردی جوان مشکلی مشابه دارد که البته کم تحملتر از من بنظر می رسد. کم کم صدایش بالا می رود. البته جناب سرهنگ هم کم نمی آورد و کلکسیونی از کلمات توهین آمیز را با صدایی بلندتر تقدیم مرد جوان می کند. سرانجام جنگ مغلوبه می شود: "کار ما دست شما گیره دیگه. چیکار کنیم؟"

با خودم فکر می کنم اگر همین مرد جوان این برخورد را، جایی دیگر و در مورد شخص دیگری تلافی کند و موضوع به همین ترتیب ادامه یابد، چه اتفاقی خواهد افتاد.

 ضمن آنکه خدا را شکر می کنم که آدم با حوصله ای هستم، به یکی از دلایل ستم پذیری ساکنان سرزمین پدری پی می برم و سعی می کنم توصیفی مناسب برایش بیابم: سندروم سازگاری!


پی نوشت: هنگام خروج از کلانتری یکی از همشریانم را از روی لهجه اش می شناسم: "دزفولی هستی؟" با لبخندی شرمگینانه پاسخ می دهد: "بله. اینجا سربازم." برایش آرزوی موفقیت می کنم و خارج می شوم.

[ یکشنبه 13 آذر1390 ] [ 6:34 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

چه هفته کابوس باری!با باخت تیم ملی والیبال به چین شروع شد و با چند حرکت خودجوش ادامه یافت و اکنون دوباره با باخت تیم ملی والیبال به برزیل در حال اتمام است.

امروز جمعه ششم محرم الحرام سال 1433 هجری قمری مصادف با دوم دسامبر 2011 میلادی است. در مورد این تاریخ اینگونه می خوانیم:

2 دسامبر سال 1422

در این روز اولین سفارت ایران در دربار کشور چین با بازگشت سفیر مخصوص" شاهرخ میرزا "تیموری پادشاه معروف گورکانی ایران به هرات پایتخت آن زمان ایران پایان یافت .این سفیر که برای راضی کردن خاقان چین در اتحاد با ایران به کشور خاقان رفته بود به" غیاث الدین نقاش "معروف بود .سفر رفت و بازگشت وی 25 ماه به طول انجامید و با این وصف ،نتیجه ای که تیموریان میخواستند بدست نیامد.

و شاید سالها بعد در تقویم تاریخ اینگونه بخوانیم:

۲ دسامبر سال ۲۰۱۱

در این روز پس ازبازگشت سفیر ایران از بریتانیا و افزایش دامنه تحریمهای اتحادیه اروپا به بیش از 180 شرکت و شخصیت دیگر، مجلس سنای امریکا علیرغم مخالفت صریح دولت باراک اوباما، در یک حرکت خودجوش تحریم بانک مرکزی ایران را تصویب کرد.

 


پی نوشت: کابوس این هفته با باخت پرسپولیس تکمیل شد!

 

[ جمعه 11 آذر1390 ] [ 11:3 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

روزهای اول در سکوت مطلق گذشت. به همت مادرم که اتومبیلش را در اختیارم گذاشت، موفق شدم کل شهر را بگردم. شامگاه یکی از روزهایی که بی هدف در شهر می گشتم، ناخودآگاه خود را جلوی منزل یک دوست قدیمی یافتم. تصمیم گرفتم از احوالش با خبر شوم. از لحظه ایکه  مرا در اف اف دید تا  سوار شدنش به اتومبیل فقط یک جمله گفت: "برو همون پاتوق قدیمی"

وقتی رسیدیم درست روبرویش نشستم و گفتم: خب! نمی خوای چیزی بگی؟

سرگشته، بهت زده، نگران.... شروع کرد به حرف زدن. به اندازه ده سال درددل کرد. گاهی اوقات از صدای لرزانش متوجه می شدم بغضش ترکیده. حرفهایش که تمام شد، موهای پریشانش را زیر روسری آبی تیره اش فرو کرد و با حرکتی سریع و در حالیکه سعی داشت متوجه لرزش دستان نحیفش نشوم،خاکستر سیگارش را روی هوا تکاند. تکه های کوچک خاکستر، اسیر هجوم بی امان باد، هر کدام به سویی رفت. در حالیکه ظاهرا مسیر بزرگترین تکه خاکستر را دنبال می کردم، زبر لب گفتم: " پس تو هم بالاخره..." و بلافاصله تلاش ناموفقی را برای دیدن چشمانش زیر آن عینک بزرگ قهوه ای، آغاز کردم. به علامت تایید، سری تکان داد و پک عمیقی به سیگارش زد. با آرامش عینکش را برداشت و من بالاخره موفق شدم چشمان زیبایش را که هنوز افسونگر و جذاب می نمود، ببینم. سرانجام با شیطنت خاصی لب به سخن گشود: "همدرد شدیم. حالا حرفهای زیادی برای گفتن داریم."

[ پنجشنبه 10 آذر1390 ] [ 9:18 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]
حدودا 10 سال پیش بود که بطور اتفاقی با آثار کریستین بوبن آشنا شدم. سادگی و استفاده بجا از کلمات در عین شاعرانگی شورآفرین جملات و از همه مهتر احساس برخورد با سبکی جدید در نگارش باعث شد بصورت حریصانه ای آثار این نویسنده فرانسوی را دنبال کنم. بهترین ما به ازاء سینمای آثار او را می توان در فیلمهای مهرجویی یافت: قصه ای که ظاهرا سر راست است اما درونمایه ای دارد سرشار از یافته های شهودی هنرمند. اگر بخواهیم قضاوت معنا داری از آثارش داشته باشیم باید همه آثار او را اجزای یک کلیت ادبی - که خیلی هم نمی شود آنرا داستان نامید- بدانیم.
 از سوی دیگر برخی جملات قصار موجود در آثار بوبن چنان شیوا و تاثیر گذار است که خود به تنهایی بار یک مفهوم معظم بشری را بدوش می کشد. آدم می ماند با این تضاد دلپذیر چه کند. تضادی که یاد آور مفهوم عرفانی کثرت در وحدت و وحدت در کثرت است . در آثارش هر جا توانسته به تکریم نوشتن پرداخته و از آن مهمتر جایگاه ارزشمندی است که برای خواننده در نظر می گیرد و گاه ارزش خواننده را فراتر نویسنده می داند.
[ پنجشنبه 10 آذر1390 ] [ 8:52 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

 

در حال تنظیم نوشته های جدیدم بودم که خبر رسید سفارت انگلیس توسط دانشجویان و بصورت کاملا خودجوش اشغال شده و نیروی انتظامی هم نتوانسته کاری انجام دهد.

 ساکنان سرزمین پدری، ضرب المثلی دارند با این مضمون که: گله از سوی دوست است.

[ چهارشنبه 9 آذر1390 ] [ 6:30 قبل از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

 

قبل از آنکه فرصت کنم ششهایم را پر از هوای ایران کنم و بازدمم همراه شود با اشکهای بی اختیار که : سلام نوستالژی وطن! زنگ SMS سلفون که تازه روشنش کرده ام، درست روی پلکان هواپیما توجهم را جلب می کند. از طرف مهربانترین موجود دنیاست: مادر.

نوشته اش حکایت از انتظار بی پایانی دارد که برای ورودم کشیده. متن ساده و بی پیرایه اش مرا با خود به سالهای دور می برد: روزگار کودکی.

[ سه شنبه 8 آذر1390 ] [ 4:13 بعد از ظهر ] [ بهار دزفولی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ جایی است برای بیان دیدگاههایم در مورد مسایل مختلف سرزمین پدری؛ از نقطه نظری متفاوت
یا امیدوارم اینگونه باشد!
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس